تبليغاتX
 ..::رویاهای شیرین من::..

روز ناشنوایان....

سلام دوستان خوبم چطورین؟؟من خوبم...دلم برا وبلاگم تنگ شده ....خیلی حرف دارم نمیدونم از کجا براتون بگم.... راستی ........روز ناشنوارو به همگی ناشنوایان تبریک عرض میکنم


 

نوشته شده توسط تارا در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت 1:1 موضوع | لینک ثابت


درددل....

سلام ...سلام صدتا سلام خوبین؟؟ خوشین؟؟

من خوبم شکر خدا...همیشه از زندگی لذت ببرید...بخوبی ها بیندیشید تا از زندگی لذت ببرید...

مثبت فکر کنید ...خوب!!!از چی بگم و از کجا شروع کنم؟؟

از پدر ومادرم که دور هستم احساس دلتنگی میکنم سعی کردم کتاب بخونم یا ورزش کنم ولی خیلی

راضی هستم از اینکه مستقلم ....وقتی انسان ها تنها ومستقل باشند،دنبال هدف زندگی اند....

از پدرومادرم که دورم نتونستم با کسی درد دل کنم وقتی پیش مادرم بودم به حرفام با دقت گوش میکرد

واحساس آرامش داشتم حالا که مستقل شدم فکر میکردم میتونم با دوستای خودم یا هرکس دیگردرددل

کرد ولی در اشتباهم اینطوری نیستند....توجامعه ی ما بعضی از انسانها هنوز یاد نگرفتند وقتی کسی

صحبت یا درددل میکند با دقت به حرفاش گوش کنند....

روانشناسان می گویند وقتی کسی با شما سر صحبت باز میکند شما با دقت به حرفاش گوش کنید یا

سر تکون بدهید و توچشاش نیگاه کنید که طرف احساس کند شما شنونده خوبی هستیدتاااحساس

آرامش کند تاشما بتوانید دوستان خوب داشته باشید....

خلاصه ....بد نیست از خصوصیات اخلاقی من بدونید....

دوست دارم وقتی با دیگران صحبت یا درددل میکنم با دقت به حرفام گوش بدهند برام خیلی اهمیت دارد

وقتی یکی دارد  صحبت یا درددل میکند سعی میکنم به صحبت هاش گوش بدهم واز دیگران هم انتظار

دارم که اونها هم گوش بدهند وگر نه ممکنه زود از طرف دلخور یا شاید دیگه دلم نخواد باهاش سرصحبت

بازکنم....خیلی از انسانها عادت دارند فقط خودشون صحبت میکنند واجازه به دیگران نمی دهند تا اونها

هم صحبت کنند....

خوب بگذریم....راستی چند هفته پیش تو برنامه ناشنوایان شرکت کردم من که اصلا زبان اشاره بلد

نیستم واحساس ناراحتی میکنم یکی از بچه های ناشنوااز من پرسید:شما از بچگی تومدرسه ی عادی

درس میخوندیدگفتم :نه!!چطور....پرسید پس چرا اشاره بلد نیستید....باید بگم تو مدرسه ی ناشنوایان

درس خوندم ولی بعد از فارغ التحصیل برای کنکور سه سال داشتم درس میخوندم وبا ناشنوایان ارتباط

نداشتم فقط تو این سه سال همش درس میخوندم تفریح وگردش وبیرون ....همه روگذاشته بودم کنار و

فقط هدفم درس خوندن بود تا اینکه دانشگاه قبول شدم وخوشبختانه یه دوست خوب تو دانشگاه مثل

خودم نیم شنوا بود وزیاد با هم با زبان اشاره صحبت نمیکردیم وبیشتر با لبخونی با هم حرف میزدیم

برای همین زبان اشاره را کاملا فراموش میکنم  ....

واینو نوشتم برای اونهایی که ناشنوا هستند و وبه وبلاگم سر میزنند و کاملا منو بشناسندولی...

زبان اشاره رو واقعا دوست دارم سعی کردم یاد بگیرم .....

فعلا بایییییییی   تا بعد

 

 


 

نوشته شده توسط تارا در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 18:23 موضوع | لینک ثابت


توشگفت انگیزی ،سزاوار ودوست داشتنی این همه  را قدر بدان.

نه کسی هرگز چون تو بوده و نه کسی چون تو خواهد بود.

تو یگانه ای و بدیع و هر آنچه که از تو چنین موجود بی همتایی ساخته،در خور عشق است وتحسین.

 

(پیتر مک ویلیامز)


 

نوشته شده توسط تارا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت


 سلام سلام صد تا سلام ....خوبین؟خوشید؟خداروشکر....

من اومدم خیلی وقته که آپ نکردم و دلم برای بلاگم تنگ شده بود.از همه مهمتر دلم برای دوستای

وبلاگ نویسم تنگ شده ایشالا که همتون به خوشی بگذرونیدو از زندگی لذت ببرید.....

یه هفته قبل از عید من اصفهان بودم و کمک مامانم خونه تکونی میکردم وبعدشم عروسی دختر عمه ام

بودتو عروسی کلی من رقصیدم ولی از شاواش خبری نبوددختر عمه ام خوشگل شده بود

امیدوارم خوشبخت باشند تا ما هم خوشحال باشیم....سیزده بدر که بد نگذشت

خیلی دلم برای دوستام تنگ شده بود یکی دوبار هم رفتم پیش دوستام خیلی حرفها برای هم زدیم....

از وقتی رفتم تهران اخلاقم عوض شدهخیلی چیزا برای من تغییر کرده دیگه اون محیط رودوس ندارم

منظورم اصفهان!!!آدم وقتی تو اون محیط کوچیک زندگی کند یه حس خاصی دارد حس تنهایی و

دلتنگی....تو محیط کوچیک و بی فرهنگ تا ثیرهای زیادی رو زندگی دارد.....وقتی اومدم تهران سرم با

 کارام گرمه....تفریح وگردش جای خودش رو دارد ....ناراحتی ها وغم فراموش میشود.....

خیلی وقت میشه آپ نکردم و از اینکه دارم مینویسم احساس خوبی بهم دست میده و توی فضای باز به

آدم حس آرامش خاصی میدهد

دیگه چیزی بیشتری به ذهنم نمیاد تاآپ بعدی......

من اگه بخوام آپ کنم باید بیام کافی نت هر چند از کافی نت خوشم نمیاد بهتر از این نیست که

ننویسم؟؟!!

 

مشکل زندگی را زندگی می کند.

مشکل به زندگی معنی میدهد.

شیرینی زندگی از انجا سر چشمه میگیرد که تو بر مشکلات غلبه کنی.

بدون این غلبه زندگی مان خالی خالی ست.

گلها حتی اگر آب بمانند احساس هچ مشکلی نمی کنند.

وبه همین دلیل هم گل خوشبخت وجود ندارد.


 

نوشته شده توسط تارا در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 13:40 موضوع | لینک ثابت


سلام بر همگی دوستان خوبم خوبین؟؟خوشین؟؟

چی بگم از کجا شروع کنم اهامن الان از کافی نت دارم مینویسم....از اونجا براتون بگم بعد از یه هفته

که مامانم از تهران میاد من دیگه سر کار نرفتم  دلیلش اینه که الان تهران خونه مامان بزرگم هستم بعضی

وقتها هم میرم پیش دوستم که خونه مجردی گرفته کلی خوش میگذرونیم

پیس  اسکی توچال ر فتیم یکی از آشنای دوستم ما رو دعوت کرده که با هم بریم ما هم ذوق مرگ شدیم وکلی

خوش گذشت جای همتون خالی........

بالاخره روز ولنتاین هم گذشتبه حال من هیچ فرقی ندات احساس خوبی نداشم......

من الان در حال حاضر کار میکنم خداروشکر به خوبی میگذره بعضی موقها هم با دوستم پیاده روی میکنیم تا

بالاخه جاهای مختلف تهران رو یاد گرفتم چه حالیییییییییییی......

 

تو کافی نت نمیشه راحت نوشت چیکار کنمآخه تو خونه دوستم  سیستم نداریم

 

دلم براتون تنگیده فقط تونستم به وبتون سر بزنم ولی نتونستم کامنت بزارم شرمنده

 

 

 


 

نوشته شده توسط تارا در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 18:20 موضوع | لینک ثابت


پیس

سلام سلام خوبین؟خوشین؟خیلی دلم براتون تنگ شده؟ولی حس آپ کردن رو نداشتم

نمی دونم چم شده ....همش دلم گرفته اس ....نمی دونم چرا؟؟....من خیلی تنهام ....تنهام ....

حوصله هیچی رو ندارم .....

روز پنجشنبه با بچه های ناشنوا رفتیم پیس اسکی خوب بود خوش گذشت .من اصلا دوس نداشتم برم

بخاطر دوستم رفتم آخه حوصله نداشتم رفتیم پیس دالانکو خیلی خلوت بود بچه ها دوس داشتن یه

جا باشیم که شلوغ وپلوغ باشه برا من که مهم نبود .....آخه  تعدادمون زیاد بود  پسرا هم بودن .....

کلی برف بازی کردیم ....تیوپ هم برده بودیم سه چهار نفری رو تیوپ مینشستیم وسر میخوردیم تا اون

پایین.ولی  از بد شانسی من ..من نتونستم تا اون پایین برم میوفتادم بچه ها همه بم  

میخندیدن خودم از خنده  منفجر شده بودم دخترا  با هم متحدشدند که  پسرارو بزنیم آخه زورمونم به

پسرا نمیرسید.....

پسرا محکم میزدنمون خیلی خوب بود جاتون خالی..........

چند روزه خونه ام ...سر کار نرفتم آخه مامانم رفته تهران خونه مامان بزرگممنم باید این چند روز خونه

باشم خونه داری کنم ومواظب خواهر کوچیکم باشم صبح ها تا ساعت نه خوابم خیلی حال

 میده......

ناهار و شام درست میکنم خیلیم خوشمزه میشه.که بابام همشو میخوره واسه شب نمی مونه

منه  بیچاره باید شام هم  درست کنم ای دادو بیداد.........

بچه ها واسم دعا کنید خیلی دلم گرفته اس  ....خیلی استرس دارم ....

شب بخیربای بای

 هر چی از ذهنم براومد نوشتم الانم پشت سیستم با بیحوصلگی مینویسم چرا مجبورشدم بنویسم!!

خودمم نمیدونم؟؟

دلم تنگه .... خیلی تنگ
 


 

نوشته شده توسط تارا در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت


خوبین؟

سلام هوارتاااااااااااا سلام خوبین؟؟من اومدم مرده بودم زنده شدم کجایید؟خوشین؟؟

دلم براتون تنگیده بودبالاخره حقوقمو گرفتم کلی ذوق زده شدم خرجشم نکردم نمیدونم چی بخرم

آخه همه چیز دارم!! الان سه روزه کار نداریم تو خونه بغل بخاری گرفتم خوابیدم اصلا دوس ندارم خونه

باشم دلم میگیره .امان ار دست این مشتریا.آخه ول کن نیستن. محبوبه مسول کارگامون برا یه مشتری

پالتو دوخته.طرف فکر میکنه خز اگه داشته باشه رو مده به محبوبه میگه دور آستین و دور یقه میخوام

که خز بدوزی حالا ما باید یقه و آستین رو بشکافیم از اول دوباره وصلش کنیم کلی دردسر واسه ما

درست کرده مشتری میره محبوبه هم بیخیال میشه تا روزی که مشتری میخواد پالتوشو ببره محبوبه

 یادش میاد که آماده نیست تا مشتری میاد کارگامون یهو میبینم محبوبه بدو بدو میره پشت میز قایم

میشه من خنده ام گرفته بود نفهمیده بودم موضوع چیه؟ فقط میدونستم این مشتری پالتوشو

میخواد.... مشتری عصبانی میشه اخم میکنه ....بچه های کارگامون بش میگفتن: امروز محبوبه

نمیادش اونم بیشتر اخم میکنه دوستم الهه اصلا نمی تونست دروغ بگه خنده اش میگرفت هر

کدوم از بچه ها یه چیزی میگفتن نزدیک بود همه چیز لو بره دوستم خدیجه تازه اومده خیلی استرس

داشت من داشتم حال میکردم آخه با حال بود ..... مشتری زیر میز کارگامون که محبوبه قایم شده بود

 رو نیگاه میکرد شاید حدس میزد اونجا باشه این مشتری ول کن نبود همونجا نشسته بود از

اینورم محبوبه زیر میزگیر کرده به محبوبه میگم چرا ندوختیش؟؟... محبوبه :حوصله شو نداشتم

من:خوب میگفتی نمیتونم بدوزم وقت نمیکنم.... کم کم دوتا از بچه های کارگاه دیگه اومدن تو

کارگامون میبینن محبوبه نیست با حاات تعجبی میپرسن چرا امروز نیومده؟؟بابا ضایعمون کرد ....من

با حالت خنده بش گفتم هیس مجبوبه زیر میزه اول تعجب کرد بعد فهمید مشتریشه مشتری همونجا

کنار بخاری نفتی میشینه از جاش بلند نمیشه ما هم خسته شدیم هی میخواستیم ردش کنیم

نمیرفت تا سر ساعت یک همونجا بود ما هم گشنه بودیم به بهونه wc رفتن مشتری رو از کارگاه

بیرون کردیم من دلم به حاله مشتری سوخت خلاصه اومدیم کارگاه کلی خندیدیم من به محبوبه

میگم این خدیجه رو ببین از ترس داشت میلرزید بش گفتم نترس اگه لو رفت که رفت بازی تموم میشه

یه کم جیغ وداد و دعوا موی هم چنگ میزنن بعد تموم میشه بچه ها خندیدن خیلی مزه دادسر کار

گذاشتن مشتری ایرادگیرماه محرم اصلا من بیرون نرفتم خیلی دوس داشتم ولی هوا سرد بود منم

سرماییم خاتواده ام رفته بودن خونه عموم من حوصله نداشتم نرفتم تنها تو خونه بودم دو ساعت بعد

 دختر عموم و پسرعموم اومدن دنبالم منو ببرن که شام اونجا باشیم بزور بردنم خوب بود خوش

گذشت روز جمعه رفتیم خونه عمه ام وبابابزرگم هم اونجا بود اون یکی عمه ام بود غذا نذری میگرفتیم

میخوردیم خوش گذشت من و خواهرم دختر بودیم بقیه پسر هی سر به سر ما میذاشتن

 

 حس آپ کردن نداشتم ولی با اصرار مهدی مجبور شدم آپ کنم اینم آپ امروزم

 

یکی از دوستای همشهری این وبلاگم ازم خواست که از نزدیک ببینمشون ولی من وقت نکردم از دستم

دلخوره حتماسر فرصت میرم ببینمش

 

 بای بای خوش باشین

 

بعدا نوشت:دلم خیلی گرفته نمیدونم چم شده

میخوام به سردی شب هام بخندم

میخوام به پوچی فردام بخندم

وقتی میبینمت با دیگرونی

تو اوج گریه هام میخوام بخندم

منم تو شهر غم زندونی تو

غم و غصه دل ارزونی تو.....


 

نوشته شده توسط تارا در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت


یک روز برف...

سلام....سلام ....صدتا سلام خوبین؟؟خوشین؟خوش میگذره با برفا....اصلا برف بازی میکنید؟؟

 

چند روزه داره برف میاد برف همه جارو سفید کرده بود منم ذوق مرگ شدم

 

سرکار نرفتم....گرفتم خوابیدماصلا بیرون نرفتم برف بازی کنم.نمیتونم سرماییم یخ میکنم فرداش

 

رفتم سرکار برف  میومد سردتر از قبل بود وقتی رسیدم دم پاساز قفل بود .حالا فکرشو بکنید تو سرما

 

داشتم یخ میزدم اونایی که تو پاساز کار میکردن تعجب میکردن !!که نکنه اتفاقی واسه نگهبان افتاده

 

تا یه ربع منتظر شدیم گفتیم شاید خوابش برده یا اتفاقی افتاده.پیرمرده که بغل مغازه ما کار میکنه 

 

سردش بود بالا وپایین میپرید که گرمش بشه من که خنده ام گرفته بود به سپیده گفتم اونم خندید

 

خیلی با حال بود.خلاصه اینقده زدن به در پاسازتا بیدار شد....

 

ما تند تند خودمونو رسوندیم به کارگاه ....تو کارگاه ما بخاری نداره ار چراغ نفتی استفاده میکنیم....

 

تا اومدیم روشن کنیم نفت نداشت.نفت ریختیم توش خواستیم روشنش کنیم ...دود بلند شد آتیش

 

گرفت از ترسمون بردیم بیرون کارگاه نتونستیم خاموشش کنیم....هر چی فوت کردیم  نشد که نشد....

 

دوستم از ترسش فوری همون پیرمرده  بغل کارگاه مونو صدا کرد .میدونی چی فکر میکرد ؟؟فکر کرد کار

 

داریم تا چراغ نفتی رو دید که آتیش ازش بلند شده داره دود میکنه از ترس مثل خانومها با حالت تعجبی

 

دهنش وا مونده بود ابروهاشم بالا رفت.

 

اینقده  بیچاره فوت میکرد نتونست خاموشش کنه من دیدم پیره ضعیفه ممکنه نتونه خودم فوتش

 

کردم زودی خاموش شد.ازش تشکر کردیم اونم تعارف کرد بریم تو مغازش سردمون نشه.....

 

بعد  تو کارگاه از خنده مرده بودم به اونا میگفتم اونا میخندیدن هی من  میخندیدم هی اونا....

 

خیلی حال کردیم .....هر وقت یادش میوفتم میخندم آخه باحاله...تو سرما  بالا وپایین میپرید گرمش بشه

 

از اینورم حالت زنونه داشت  دوید آتیشو خاموش کنه ولی نتونست......

 

وقتی رفتم خونه کلی برا مامانم تعریف کردم که چی شده بود.خلاصه هنوز حقوقمو نگرفتم  هی امروز و

 

فردامیکنه بابا منو ببین ذوق زده ام .تو کارگاه همه با هم کار میکنن من با اینکه مشکل شنوایی دارم

 

بعضی موقهاحرفاشونو متوجه میشم بعضی موقها نه.....دوستم وقتی صدام میکنه یه وقتا سروصدا

 

نباشه متوجه میشم یه وقتا هم نه....حالا اونا شک میکنن چرا یه موقها میشنوم یه وقتا هر چی صدام

 

میکنن متوجه نمیشم....بهم میگن تارا چرا صدای سمعکتو میبندی یا کمش میکنی؟؟

 

من ناراحت شدم میگم بابا من لبخونیم قویه بغضی حرفارو سریع میفهمم بعضی وقتا نه.....

 

من لبخونی میکنم بستگی به طرف داره با خونسردیی یا  با دهان بازصحبت کنه متوجه میشم....

 

یا شمرده شمرده  صحبت کنه مشکلی ندارم ولی اونا هنوز یاد نگرفتن ......

 

من باید چیکار کنم؟؟فکر میکنم تقصیر خودشونه یاد نگرفتن چطوری با دیگران ارتباط  برقرار کنن؟؟یا سطح

 

اطلاعاتشون پایینه....با اینکه  سمعک جدید خریدم ولی بازم مشکل دارمبا حرفاشون ....

 

اون یکی دوستم گفت:تو سمعک گرفتی بازم متوجه نمیشی گفتم من که مثل شماها نمیتونم همه

 

کلماروکامل بفهمم یه خورده شو متوجه میشم یه خورده شو متوجه نمیشم..الهه گفت:پس چرا

 

بابابزرگم سمعک میذاره کامل میشنوه.....من که خندیدم بش گفتم:من با اون پبرمرد مقایسته

 

میکنی.!!...مشکل من مادرزادیه بابابزرگت بخاطر اینکه پیر شده شنوایشو از دست داده....

 

از سوال کردن راجبه مشکل شنواییم هیچ وقت ناراحت نشدم ولی این حرفا نمیدونم چرا ناراحتم 

 

کرد؟چون خیلی از جامعه ما هنوز نفهمیدن چطوری با بچه های ناشنوا ارتباط

 

برقرار کنن این باعث میشه خیلی از ناشنوایان ناراحت بشن من خودم وقتی تو جمع ناشنوایان باشم و

 

میفهمم که با حالت تعجبی مارو نیگاه میکنن یا به ما ترحم میکنن این بدترین رفتاریه که با ما میکنن 

 

ازش متنفرم ازتون خواهش دارم به ما ترحم نداشته باشید ولی یاد بگیرید با حرکات لب و شمرده

 

وآهسته باما که مشکل شنوایی داریم صحبت کنید مطمن باشید خیلی خوشحال میشیم .....


 

راستی این روزها برف بازی یادتون نره و همچنین راه رفتن تو برفا خیلی کیف میده روزهایی با چنین

 

 منظرهای برفی قشنگ کم پیدا میشه......

بای بای خوش باشید 

 


 

نوشته شده توسط تارا در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 22:49 موضوع | لینک ثابت


روز برفی

سلام خوبین؟من خوبم ....خوبه خوبسرما خوردگیم بهتر شده راحت شدم از شر آب بینیم

 

چند روز پیش تو محل کارم داشتم کار میکردم  دوستم بهم اس ام اس داد که برف داره میاد شب بیام

 

بیرون برف بازی کنیم منم که اصلا نمیدونستم بیرون چه خبره؟؟برف یا بارون !!به دوستم سپیده گفتم

 

از پنجره نیگاه کن ببین برف میاد!!!واییی  چه برفی داشت میومد ما هم ذوق زده شدیم و رفتیم بیرون از

 

کارگاه ....گفته بودم که تو پاساژ طبقه بالا کار میکنیم ....وقتی آسمون نیگاه میکردیم برف و باد همراه

 

 هم میومد  خیلی قشنگ بود اونایی که تو پاساژ کار میکردن اومده بودن بیرون از مغازه شلوغ شده بود

 

ما هم ذوق میکردیم ....البته فقط برا نیم ساعت میومد بعد قطع شد و آفتابی شداینکه اون دوستم

 

 میخواست شب برف بازی کنیم که نشدوای ابن روزا چقد هوا سرده !وقتی فکرشو میکنم دوماه

 

دیگه عید میشه یه جورایی دلم میگیره دوس ندارم  عید بشه مگه به حال ما  هیچ فرقی میکنه؟؟

 

جشن یا شادی یا خوشحالی یا گریه وغم باشه!!!اینا چیزا باعث تغییری نمیشه زمان

 

هم تند تند میگذره لعنت به این زندگی پوچ و بی مفهومچیکار کنیم؟؟ باید ساخت با زندگی.

 

 چند روز منتظرم که حقوقمو بگیرم حالشو ببرم واسه خودم خرید کنم هیجان دارم آخه اولین حقوق...

 

راستی دوست قدیممو که از بچگی با هم بزرگ شدیم تا اینکه دانشگاه تهران قبول میشه و میره

 

دیگه از اون روز ندیدمش همین چند روز پیش دیدمش خیلی خوشحال شدم خیلی حرفاداشتیم برا 

 

هم زدیم و اون بازیگر شده که من یادمه آرزوش بودو خوشحالم  به آرزوش رسیده تهران کار میکنه

 

و منم که دوس داشتم تهران کار کنم  ولی چون هم خونه نداشتم .... خونه مامان بزرگم هست ولی

 

 نمی تونم زندگی کنم وخوشحال از اینکه اونم تنهاست  میتونم برم پیشش بمونم تا برا خودم یه کار

 

خوب اگه خدا بخواد پیدا کنم برام دعا کنیدخیلی خوشحالم از اینکه دوست خوبی دارم البته اون  

 

باعث افتخار منه ....توفرهنگ ما دخترا نمی تونستن به هیچ وجه تنهایی تو شهر بزرگ کار کنن یا

 

 زندگی کنن ولی حالا خیلی چیزا عوض شده ...خود دخترا هم عوض شدن فهمیده تر شدن 

 

 دوس دارن مستقل باشن هدف داشته باشن خوشحالم ....حالا آرزومه که بیام

 

تهران  کار کنم یه وقتایی هم برم پیش دوستم که اونم تنها نباشه فقط از خدا کمک میخوام و خودمم

 

تلاشمو میکنم ....واسم دعا کنیدخوب......

 

امروز محبوبه(صاحب کارمون) پفک خریده بود من بعد از ناهار فرصت ندادم و رداشتم بخوردم که بچها

 

گفتن بابا به ما هم بده بخوریم منم که باهاشون شوخی میکنم یکی یه دونه بشون دادم گفتم بستونه

 

خودم  میخوردم وبه  دست اونا ندادم که دوستم خواست ازم بگیره منم پفکا روتو هوا پرتاپ

 

میکردم گفتم:هر کی گرفت مال اون میشه دیگه افتادیم به جون پفک و خوردیمشطبق معمول

 

چای دم کردیم خوردیم ..دیگه چیزی به ذهنم نمیاد بنویسم تا اینجاش خیلی گفتم

 

تا اینجا بسه تا آپ بعدیبای بای


 

نوشته شده توسط تارا در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 21:35 موضوع | لینک ثابت


امان از دست ننه سرما....

سلام چطورین؟خوبین؟خداروشکر ....من خوبم فقط سرما خوردم اینقده از سرماخوردگی بدم میاد آخه

 

من وقتی سرما میخورم اینقده شدیده که تو رختخواب میوفتم تا دو سه روز همش خوابم تا حالم جا بیاد

 

تو محل کارمون یکی از دوستام مریض بود همه مارو مریض کرد... توی این هفته دو سه روزه که کار

 

نداشتیم تو خونه بودم خیلی وقت میشد که نه بیرون رفتم نه دوستامو دیدم دلم یه جورایی براشون

 

تنگ شده بود و بشون اس ام اس دادمکه دلم براتون تنگ شده و بهم گفتن: که روز جمعه از طرف انجمن

 

ناشنوایان برنامه دارن منم رفتم اونجا همه بچه ها اومده بودن بعد از تمام شدن برنامه ما

 

چهار نفر بودیم و تصمیم گرفتیم که ناهار بیرون دور هم بخوریم وقتی ناهارو گرفتیم رفتیم

 

پارک با اینکه هوا سرد بود تو سرما غذای گرم خوردیم خیلی چسبید.... عاطفه همبرگرگرفته بود

 

من و فرشته و مهرنوش هم داشتیم میخوردیم یه گربه کوچولو بوی غذارو فهمید یواش یواش اومدنزدیک ما

 

ما هم خیلی گشنه بودیم داشتیم تند تند میخوردیم من که سرما خورده بودم واصلا حال نداشتم

 

توجهی به اطراف نداشتم که عاطفه

 

گفت:حتما گشنشه و منم که حواسم به خودم بود داشتم میخوردم فقط میدیدم عاطفه تند تند همبرگر

 

میخوره نکرده یه ذرهشو برداره بده به گربه بیچاره همشو خورد و بم من گفت یه ذره از غذاتو بده

 

به گربه من که از خنده مرده بودم و به مهرنوش گفتم اونم زد زیر خنده عاطفه فقط حواسش به گربه

 

بود اصلا نفهمیدهبودما داریم بش میخندیم .بعد از خوردن تو پارک لب زاینده رود قدم زدیم

 

خیلی خوش گذشت منم با اینکه سرما خورده بودم ولی حالم بهترشده بود مثل اینکه فراموش کرده

 

بودم .....کم کم هوا داشت تاریک و سرد میشد و رفتیم خونه تا رسیدم خونه مامانم تعجب کرده تا این وقت

 

کجا بودی هوا سرده؟؟تو خونه سردرد شدید گرفتم .....فرداش که عید غدیرخم تعطیل بود اصلا جایی

 

نرفتیم تا ایتکه عمه ام زنگ زد گفت ما داریم میایم....من اصلا حوصله نداشتم که بخوام بشورم بیارم

 

پذیرایی کنم ....ولی خوش گذشت بمون ناهار کباب داشتیم نوش جان کردیم بعد از ناهار تا غروب نشستیم

 

پای کانال و یه فیلم ترسناک دیدیم ولی اونقده وحشتناک نبود دوس داشتم فیلم پر هیجان باشه

 

که میخکوب بشیم..........

 

خلاصه سر کار میرم خوب پیش میره دوستم یه فیلم آورده بود که میگفت:فلان هنرپیشه .... دیدم

 

اصلا اون نبود که میگفت:و تعریف میکرد ...من که بدم اومده بود از ساده بودنش و باهاش بحث کردم

 

گفتم :چرا جامعه ما بد شده اینقده شایعه هست شماها نیاید باور کنید و گسترش بدید چون

 

خودتم زنی....اونم گفت:تقصیر زناست که خراب کردن جامعه رو....من با تعجب گفتم جدی !!!...

 

مگه زن و مرد چه فرقی با هم دارن؟گفت؟زنا باید اینجور باشن اونجورباشن منم گفتم پس چرا به مردا گیر

 

نمیدن..؟؟ گفت مردا مردن....گفتم چرا فرق میزارن بین زن و مرد؟؟نه چون تو فرهنگ ما مردسالاری بوده

 

زنارو کوچیک میدیدن و توجهی نداشتن حالا تو هم همینجور که زن هستی و باید این چنین

 

حرفایی رو بزنی پس معلوم میکنه که تو یه زن تو سر خور هستی و هر چی دیگران بگن همون حرف رو

 

قبول میکنی و از خودت اراده نداری.خواهشا اجازه ندهید جامعه به ما زنان بد نیگاه کنن و بد بگن....

 

من چون خودم یه زنم .اصلادوس ندارم همچنین حرفایی رو بشنوم و بم برمیخوره هر جا باشم

 

از حق زنان دفاع میکنم به امید روزیکه فرهنگ ما عوض شه ...........


 

نوشته شده توسط تارا در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 6:9 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting